تبلیغات
بقچه بندیل
 
بقچه بندیل
بقچه حرف های یک سحر همیشه دانشور
یکشنبه 22 فروردین 1395 :: سحر دانشور

زندگی یک مشت دارد، به چشم ها و نگاه تو هم کاری ندارد، خیلی حرفه ای مثل این شعبده بازهای کاردرست، مشتش را می بندد و تا به خودت بیایی بساط یک چشم بندی درست و حسابی را علم می کند. بعد تا بیایی حدس بزنی توی مشتش چی پنهان کرده، یک چیزی رو می کند که با خودت می گویی اگر هزار سال هم بهم مهلت می داد نمی توانستم حدس بزنم چی را می خواسته رو کند! بعد آن مشت جادویی اش را مدام می بندد و مدام باز می کند تا غافلگیر شوی! وسط این همه غافلگیری به خودت می آیی و می بینی یک عمر است گرفتارش شده ای، جوری که اگر بساط چشم بندی اش را جمع کند یک حفره گنده توی زندگی ات درست می شود. حفره ای آزار دهنده و تلخ! زندگی واقعا شگفت انگیز است...






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 22 فروردین 1395 :: سحر دانشور

بعد از چهار ماه و خورده ای، بعد از آن شنبه که تقویم می گفت 12 دی است و تقدیر می گفت آغاز یک دوره عجیب است، برگشتم اینجا! برگشتم تا توی خانه خودم بنویسم و به خانه دوست هایم سر بزنم و دوباره بخوانمشان. چقدر دلتنگ اینجا و بچه های وبلاگی بودم.

آدم نمی تواند باور کند دلش برای کلمات و صاحبانشان تنگ می شود، اما خب دل است دیگر. تنگ نشود که دل نیست...






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 5 آذر 1394 :: سحر دانشور

وبلاگ جدیدم که در آن برش هایی کوتاه از شهرم را می نویسم.

دوست دارم نوشته ها را نقد کنید و نظر بدهید برای پخته تر شدنشان، مخصوصا یاسوجی ها.

http://emrozname.mihanblog.com





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 22 آبان 1394 :: سحر دانشور

چند روز پیش توی سالن دانشگاه قبل از آغاز برنامه کلیپی از حامد زمانی پخش کردند که می گفت عمار داره این خاک، مختار داره این خاک. اولین بار بود این کلیپ را می دیدم. خیلی متوجه نمی شدم تا اینکه بالاخره فهمیدم علاوه بر عمار می فرماید! مختار هم داره این خاک. هرچقدر فکر کردم نفهمیدم چه نسبتی میان عمار و مختار وجود دارد که این خاک هردوی آنها را با هم دارد. به نظرم اگر عمار وجود داشته باشد کار به جایی نمی رسد که مختار ظهور کند. در واقع مختار نتیجه غفلت جامعه اسلامی از جایگاه ولی، غیبت عمارها و پشیمانی از عملکرد غلطی است که سر ولی را بر نیزه برده است. حالا چرا ما می آئیم و به این غفلت افتخار میکنیم و مختار را الگو قرار می دهیم نیاز به یک تامل جدی دارد. مختار و عملکردش مختارنامه آقای میرباقری نیست که مانند سریال الف به عنوان شخصیت الف مطرحش کنیم و توی اشعار جایش بدهیم و از او الگوی انقلابی گری بسازیم. مختار عبرت است دوستان شاعر و خواننده ی انقلابی، عبرت!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 12 آبان 1394 :: سحر دانشور

کلثوم به هیچ وجه اهل داستان و رمان خواندن نیست. آنروز به طرز عجیبی از من چند کتاب رمان خواست. وقتی تعجبم را دید گفت که توی یک گروه تلگرامی دوستش داستانی را به اشتراک می گذارد و او هم از داستان خواندن خوشش آمده. گفت که داستان چیستا است از نویسنده ای به همین نام. گفتم چیستا یثربی و تائید کرد! برایم جالب بود، بعد که صفحه اینستاگرام چیستا یثربی را دیدم با کامنت های زیاد خوانندگان مواجه شدم. با یک سرچ کوتاه دیدم که پستچی چیستا یثربی چه سر و صدایی به راه انداخته و چقدر خوانده می شود و دست به دست می گردد و معرفی می شود. بعد فکری شدم که چطور جماعت خودروشنفکرپندار از دعوت به بغ بغوی تتلو آن همه بر می آشوبند و بساط نقد به راه می اندازند و با ژست های همه چیزدانی و خودبرتربینی شروع می کنند به فریاد وااسفاه و وافرهنگا و وامملکتا که چقدر ملت بی فرهنگند و چه کنیم با این بی فرهنگی و ملت بیشعور و چه و چه و چه! اما همینها وقت استقبال گسترده و تکان دهنده مخاطبین از قصه یک نویسنده سرشناس_فارغ از بحث خود داستان_ سکوت می کنند و انگار نه انگار که یک اتفاق فرهنگی مهم در بین همان جامعه بی فرهنگ و شایسته دلسوزی افتاده است. البته که همینها در مقابل تیراژ بالای کتاب های پر تیراژ انقلاب و دفاع مقدس هم سکوت می کنند.

می خواهم بگویم یک عده نق نقو که انتقاد از عالم و آدم را وسیله ای برای حفظ ژست همه چیزدانی خود می دانند و در مقابل نقاط قوت و فرصت ها هم سکوت می کنند در حال جولان دادنند و ما هم داریم کم کم شبیه شان می شویم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 9 آبان 1394 :: سحر دانشور
دیروز رفته بودم گلزار شهدا، سر ظهر، توی آن هوای ابری که تکلیفش با خودش هم روشن نبود. وقت بیرون رفتن دیدم دسته دسته زن و مرد وارد گلزار می شود. فکر کردم شاید سالگرد یکی از شهدا باشد، ماندم. چند دقیقه معلومم شد که کسی فوت کرده و تشییع جنازه است. نرفتم، ماندم، حضورم اتفاقی بود، مثل مرگ که اتفاقی می آید، مثل خیلی چیزهای خوب و بد دیگر که وسط زندگی آدم اتفاقی پیش می آیند. نه اینکه بی حساب و کتاب باشند، نه! ما را غافلگیر می کنند، بسکه سرمان را کرده ایم زیر برف، بسکه حواسمان نیست، بسکه مثل هوای ابری دیروز تکلیفمان با خودمان روشن نیست باید مثل سرگرمی بچه گانه بچه ها یک پلاستیک را باد کنند و بترکانندش، بعد ما از جا بپریم. اتفاقی است دیگر، انتظارش را نداریم. خلاصه که من وسط یک تشییع جنازه اتفاقی بودم. باید جانبازی چیزی می بود که آنجا دفنش می کردند، دسته گل بزرگش را که دیدم به حدسم سه چراغ سبز دادم، جانباز پنجاه درصد بود. من وسط تشییع جنازه یک جانباز بودم، جانبازی که از حرف های زن ها فهمیدم تصادف کرده، مرگش برای نزدیکانش اتفاقی بود! انتظارش را نداشتند. وسط جاده ماشینش چپ کرده و خودش مرده و همراهش زنده مانده، به همین راحتی. اتفاق به همین راحتی دست چین می کند. همانطور که من اتفاقی سر از آنجا درآوردم. بعد به اتفاق جهت دادم، ماندم، توی نمازش شرکت کردم، برای نزدیکانش دل سوزاندم، برای آن زنی که گریه می کرد و می گفت حالا چطور به او بگوییم اشک ریختم و در اندوه کسانی که حتی نمی شناختمشان و نمی شناختندم شریک شدم. اولین بار بود چنین حسی را تجربه می کردم، مرگ معمولی یک آدم غریبه و تشییع جنازه اش ناراحت کننده بود. همینطور غصه نزدیکانش.
کاش اینقدر اتفاقات را اتفاقی نمی دانستیم، کاش...
پ.ن: طبیعی است که این تجربه با تجربه شرکت در تشییع جنازه شهدای شهر و دیار و ملت متفاوت است. آنها را هم نمی شناسیم اما شهید بودنشان باعث می شود بهشان احساس نزدیکی کنیم.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 4 آبان 1394 :: سحر دانشور


دروغ نگویم دلم برای امروزنوشت تنگ می شود، به قول بلاگفا به مدیریت و به قول میهن بلاگ به داشبوردش سر می زنم، هرچند وقت یکبار. هرچندوقت یکبار یعنی دو روزی یکمرتبه. معتادش نشدم، دلتنگش می شوم. وقتی می بینم نظراتش همان 84 تای زمان خداحافظی است دلم می گیرد. این یعنی امروزنوشت دیگر وجود ندارد. رفته نشسته توی خاکی ترین قفسه ذهن مخاطب هایش!  با خودم می گویم وقتی تو بهش سر میزنی یعنی وجود دارد، وقتی تو دلتنگش می شوی یعنی وجود دارد، یعنی هنوز هست. بعد فکری می شوم وجود آدم ها هم بسته به سری است که بهشان می زنیم؟ بسته به دلی که برایشان تنگ می شود؟ دوست ندارم اینطور باشد. به نظرم آدم ها وجود دارند، وقتی زنده اند وجود دارند. وقتی نفس می کشند با همه گذشته و حال و آینده شان وجود دارند. بعد سوزنم گیر می کند روی زنده بودن آدم ها و با خودم می گویم کدام دسته از آدم ها زنده اند؟ اصلا زندگی آدم ها در گرو چیست؟ از اینجا به بعد حوصله بحث با خودم را ندارم، بی رحمانه مدیریت امروزنوشت را می بندم و کتابم را می خوانم....




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 4 آبان 1394 :: سحر دانشور
پسرعمه زیتون بود، همکلاسی درسخوانش. همان سال ها برای ارشد رفت و بعد هم دکترا. امشب از زیتون شنیدم استاد دانشگاه شده و با همکلاسی دیگرشان یعنی سمیه ازدواج کرده. سمیه شیعه بود و میثم سنی! گفت خانواده ها مخالف بودند و بعد از پنج سال مقاومت توانستند راضیشان کنند. پنج سال مقاومت کردند و ته ش شد اینی که الان می بینیم. یک زندگی که الان سرپاست و حسابی چشمگیر. زیتون گفت پدر سمیه روحانی است، راضی شد به ازدواج دخترش با میثم. یک مرد سنی خوب داماد یک روحانی شیعه خوب. همین چیزهاست که آدم را سرپا نگه می دارد. همین دلخوشی های زیبا، کوچک و انکارناپذیر، همین مردانگی های تحسین برانگیز وسط این همه نامردی و داعشی بازی دل آدم را قرص می کند به خدا.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 6 مهر 1394 :: سحر دانشور
دوستی داشتم که بزرگترین سرگرمی اش خاطره نویسی بود. مثل یک عمل آئینی و واجب ماجراهای روزمره اش را می نوشت، بدون فوت و فراموشی. احیانا اگر روزی موفق به نوشتن نمی شد روز بعد قضای عملش را به جا می آورد. با حوصله و لذت. بعد همین دوستم ته سال که می شد با همان حوصله و لذتی که از اول سال تا آخر سال به خاطره نویسی می پرداخت، به سوختن دفتر خاطرات یک ساله اش مشغول می شد. سیاهه کلمات را می سوزاند و به سوختن خاطراتش زل می زد. هیچوقت نتوانستم بفهمم این دیگر چه جور موجودی است! وقتی می خواستم امروزنوشت را ببندم، علی رغم یادآوری تصمیم هرباره ام برای بستن و رها کردن آنجا برایم سخت بود، اما یاد عطیه حرکتم داد. تشویقم کرد تا راحت امروزنوشت را رها کنم و بعد به خودم بقبولانم که چه فایده دارد با همان نام و نشان و عنوان نوشتن؟ دنبال نام جدیدی باش و رسیدم به بقچه بندیلی که مدتها بود دلم می خواست داشته باشمش. این شد که رسیدم به علاقه نسبتا کهنه ام! رسیدم به بقچه بندیل. امروزنوشت را نسوزاندم! اما آمدم اینجا. با قچه بندیل کلماتم.
پس
بسم الله...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




ای مالک من،من ملک توام،در ملک توام،قائم به تو ام،جز تو مرا یار و پناهی نبود
رونوشت به حضرت مادر:
اگر چه ما همه در حسرت مزار توایم
کنار حضرت معصومه در کنار توایم...
رونوشت به امام دلها و آقای جانها:
دشمن بداند ما موج خروشانیم
زاییده بحریم، فرزند طوفانیم
در سنگر اسلام، بگذشته از جانیم
بازو به بازو، صف به صف، ما آهنین چنگیم
سنگر به سنگر، جان به كف آماده جنگیم

مدیر وبلاگ : سحر دانشور
نویسندگان
آمار وبلاگ