تبلیغات
بقچه بندیل - تشییع جنازه اتفاقی
 
بقچه بندیل
بقچه حرف های یک سحر همیشه دانشور
شنبه 9 آبان 1394 :: سحر دانشور
دیروز رفته بودم گلزار شهدا، سر ظهر، توی آن هوای ابری که تکلیفش با خودش هم روشن نبود. وقت بیرون رفتن دیدم دسته دسته زن و مرد وارد گلزار می شود. فکر کردم شاید سالگرد یکی از شهدا باشد، ماندم. چند دقیقه معلومم شد که کسی فوت کرده و تشییع جنازه است. نرفتم، ماندم، حضورم اتفاقی بود، مثل مرگ که اتفاقی می آید، مثل خیلی چیزهای خوب و بد دیگر که وسط زندگی آدم اتفاقی پیش می آیند. نه اینکه بی حساب و کتاب باشند، نه! ما را غافلگیر می کنند، بسکه سرمان را کرده ایم زیر برف، بسکه حواسمان نیست، بسکه مثل هوای ابری دیروز تکلیفمان با خودمان روشن نیست باید مثل سرگرمی بچه گانه بچه ها یک پلاستیک را باد کنند و بترکانندش، بعد ما از جا بپریم. اتفاقی است دیگر، انتظارش را نداریم. خلاصه که من وسط یک تشییع جنازه اتفاقی بودم. باید جانبازی چیزی می بود که آنجا دفنش می کردند، دسته گل بزرگش را که دیدم به حدسم سه چراغ سبز دادم، جانباز پنجاه درصد بود. من وسط تشییع جنازه یک جانباز بودم، جانبازی که از حرف های زن ها فهمیدم تصادف کرده، مرگش برای نزدیکانش اتفاقی بود! انتظارش را نداشتند. وسط جاده ماشینش چپ کرده و خودش مرده و همراهش زنده مانده، به همین راحتی. اتفاق به همین راحتی دست چین می کند. همانطور که من اتفاقی سر از آنجا درآوردم. بعد به اتفاق جهت دادم، ماندم، توی نمازش شرکت کردم، برای نزدیکانش دل سوزاندم، برای آن زنی که گریه می کرد و می گفت حالا چطور به او بگوییم اشک ریختم و در اندوه کسانی که حتی نمی شناختمشان و نمی شناختندم شریک شدم. اولین بار بود چنین حسی را تجربه می کردم، مرگ معمولی یک آدم غریبه و تشییع جنازه اش ناراحت کننده بود. همینطور غصه نزدیکانش.
کاش اینقدر اتفاقات را اتفاقی نمی دانستیم، کاش...
پ.ن: طبیعی است که این تجربه با تجربه شرکت در تشییع جنازه شهدای شهر و دیار و ملت متفاوت است. آنها را هم نمی شناسیم اما شهید بودنشان باعث می شود بهشان احساس نزدیکی کنیم.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 12 آبان 1394 06:57 ب.ظ
حمید بود
حمید عابدی
در ماهوت عراق جانباز شد
یک پایش قلم شد
در عملیات بیت المقدس 2
حالا به خیل یارانش پیوست.
می شناختمش
خیلی

سحر دانشور

بله، مرحوم عابدی بودند.
برای من که افتخاری بود حضور اتفاقی آنروزم. انگار خود ایشان دعوتم کرده باشند! همچین حسی داشتم.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.




ای مالک من،من ملک توام،در ملک توام،قائم به تو ام،جز تو مرا یار و پناهی نبود
رونوشت به حضرت مادر:
اگر چه ما همه در حسرت مزار توایم
کنار حضرت معصومه در کنار توایم...
رونوشت به امام دلها و آقای جانها:
دشمن بداند ما موج خروشانیم
زاییده بحریم، فرزند طوفانیم
در سنگر اسلام، بگذشته از جانیم
بازو به بازو، صف به صف، ما آهنین چنگیم
سنگر به سنگر، جان به كف آماده جنگیم

مدیر وبلاگ : سحر دانشور
نویسندگان
آمار وبلاگ